تار و پودش را از خوبی و مهر
خوش تر از تافته ی یاس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
فریدون مشیری
بالاخره دوره ی راهنمایی تموم شد و پیش به سوی دبیرستان.
خوشبختانه امتحانا رو خوب خوندم و خوب دادم.
دو ـ سه روز آخر خانم... نیومد. حتی روز آخر هم نیومد.
نمیدونم از قصد نیومد یا واقعا روز کارش نبود.
دلم براش تنگ شده.
میخواستم روز آخر شمارشو بگیرم. اما... . حالا چیکار کنم؟ چجوری باهاش خداحافظی کنم؟ خداکنه روز کارنامه دادن بیاد.![]()
فتانه کجایی؟

و تو گفتی که می خواهی سرزمینم باشی
وعده های شیرینت آن چنان در من اثر کرد...
که حالا مجبوری
سرنگ انسولینم باشی!!!
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شاملو
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب، پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم.
فروغ فرخزاد
من از قصه زندگی ام نمی ترسم.
من از بی تو بودن، به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن، می ترسم.
ای بهار زندگی ام!
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست،
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد،
برگرد.
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را،
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا،
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم،
بدان که قلبم شکسته،
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام.
همیشه گرم و روشن بمان.
نور و گرمایت را،
از قلب خسته و یخ زده ام دریغ مکن.
این روزهای آخر با هم بودن،
بگذار قلبم محبتت را احساس کند.
رودها در جاری شدن،
و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند.
کوه ها با قله ها،
و دریاها با موج ها زندگی پیدا میکنند.
و انسانها ...
همه ی انسانها
با عشق...
فقط با عشق ...
پس بار خدایا بر من رحم کن،
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن.
باشد که خانه ای نداشته باشم،
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم،
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم،
اما نباشد...
هرگز نباشد،
که در قلبم عشق نباشد...
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی یاد تو را خواهد شست


همیشه وقتی نگاهم را به آسمان میدوختم، گمان میکردم، آسمان دستهای بخشنده دارد و قلبی بزرگ. اما حالا که دوست دارم او را صاف ببینم و با ماه و ستارگانش حرف بزنم، خبری از دل مهربان و دستهای بخشنده ی او نیست. شاید، سهم ما آدمها از آسمان فقط همان گریه های گاه و بیگاه آسمان است که ما هم غمهای او را با لب های خندان و راضی در آغوش میگیریم. آسمان! چرا شبهای زیادی است که از آن چهره ی باز و دستان بخشنده ات خبری نیست؟
شب به امید دیدارت ، چشم فرو مینهم
و صبح به امید دیدارت ، چشم میگشایم
انتظار دیدار تو ، همه ی زندگی ام است
بدون امید، بدون انتظار، خواهم مرد.
ای کاش زبان نگاهم را می دانستی
و با این همه سکوت
مرا به خاموشی متهم نمی کردی
کاش می دانستی من همیشه
با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
چشمانی که از ندیدنت
سیل ها دارند برای جاری ساختن
سخن ها دارند برای گفتن
غزل ها دارند برای از تو سرودن و
عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن
کاش می دانستی که من تو را
دوست دارم
کاش می دانستی...
بیاو در تنهاییم قدری بنشین
پا روی پایت بینداز...
دست روی دست...
سر کمی بالا، قدری به چپ
کمی لبخند
آرام پلک بزن
سخن مگو
نه... نه... نمیتوانم... کار من نیست
خودت بیا و چشمهایت را بکش
باتمام رنگهای زندگی
تا دنیا را در چشمان تو ببینم...
در آغوشم بگير بگذار برای آخرين بار گرمی دستت را احساس كنم .
مرا ببوس ، تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم.
نگاهم كن و التماس را در چشمانم بخوان.
لرزش دستانم ، سستی قدمهايم را نظاره كن .
تنها تو را می خواهم ،
بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم .
بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم.
نرو...
نگذار دوباره تنها شوم ...
نرو...

ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم ، در حالیکه قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت، وقتی که عشقت
در وجــــــودم جاری میشود
بگذار نامت را تکرار کنم
نامت زیباست ، دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم، تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را باطراوت کردی
زمانیکه با تو هستم، به آسمان، به بی کران پرواز میکنم
پس بدان دوستت دارم
گرچه پایان راه را نمیدانم
گاهی فکر میکنم
اگر بمیرم
در خاطرت عزیز میشوم
اگر چنین باشد
چرا زنده باشم ؟
ای کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم
ای کاش میتوانستم فریاد بزنم و بگویم که عاشقت هستم
عاشق آن دل پاک و آن چشمان مهربان که هزاران حرف برای گفتن دارد
عاشق آن ابهت و آن جذبه ای که در وجودت داری
آیا میشود تو مال من باشی ؟
عشق پر شورت مرا تا اوج آسمانها برد.
به این عشق و دلدادگی افتخار میکنم.
مفتخرم که در اولین سالهای نوجوانی با تو عشق را تجربه کردم .
دوستت دارم هر روز و هرشب ،
همیشه و همه جا ،
تو که به لطافت برگ گلی را میپرستم.
تو که به من علم آموختی را دوست دارم.
به تو که راه درست زیستن را یادم دادی عشق میورزم .
ستایشت میکنم و همواره میگویم :
دوستت دارم.
هر چقدر با سردی رفتار کنی
باز هم دلم به سویت پر میکشد
وقتی لبخند بر روی لبانت نقش میبندد
قلبم سرشار از عشقت میشود
آغوش گرمت
دلم را به آتش کشید
قلبم سوخت
خاکسترش را به پایت میریزم
قطعه ی ادبی زیر رو خودم گفتم. ازتون میخوام که اشکالاتشو تو نظراتتون برام بنویسید. از این به بعد هم پست هایی که با رنگ آبی مینویسم مال خودمه.
چه افتخاریست تو را دوست داشتن ،
چه حسی دارد عشق به تو ،
در تنهایی گریه برای تو ،
حیف ،
حیف ، تو عاشق نشده ای که ببینی چه میکشم!
سایه بان نگاهت ،
در دمادم بارش ابرها ،
مخمور و شکننده و پرتاب.
وقتی بر گونه های لعابینت ، قطرات اشک می غلطد ،
چه زیباست !
دیدن مژگان نمناکت.
دوستانی که مطلب های قبلی رو نخوندن اگه دوست دارید روی "ادامه مطلب" کلیک کنید تا خاطراتم با خانم ... رو که قبلا گذاشتم بخونید. (در ضمن هر چند وقت یکبار خاطرات قدیمی از روی صفحه اصلی به این صفحه منتقل میشود.)

تا پیش از این نمیدانستم عشق را چگونه توصیف کنم. گاه شنیده یا دیده بودم که پسر و دختری عاشق هم هستند. ولی قادر به توصیف عشق نبودم و آن را با تمام وجود لمس نکرده بودم. اکنون شاید بهتر بتوانم عشق را توصیف کنم. عشق احساسی درونی است که بین دو شخص بوجود می آید. گرچه ما عادت کردیم عشق بین دو جنس مخالف ایجاد شود ولی گاه ممکن است هر اتفاقی نه فقط عشق به صورتهای دیگری که ما انتظار نداریم به وقوع بپیوندد. شاید این اتفاق فقط برای یکی از دو شخص اتفاق افتد و معشوق از عشق عاشق یا اطلاع ندارد یا اگر اطلاع دارد برایش مهم نیست که قلب شوریده ی وی برای او میتپد، این عشق یک طرفه عاشق را گوشه گیر و بی تاب میکند. با گریه ی او میگرید و با خنده ی او قلبش از شادی پر میشود. تنها آرزویش دیدار اوست حتی اگر او برای عشقش ارزشی قائل نشود، حتی اگر به خاطر دیدار او همه چیز و همه کس را از دست بدهد، حتی... عاشق است، عاشق. تنها به او می اندیشد و جز او رویایی در سر ندارد. خوابش، تنهایی اش، فکرش، عملش، زندگی اش لبریز از عشق او میشود. نمیداند چرا او را دوست دارد فقط میداند که اگر او نباشد خودش هم ذره ذره از بین میرود. هیجان دارد. دوست دارد هرروز راه تازه ای برای خوشحال کردن او کشف کند. تنهایی را دوست دارد. تنهایی مجالی برای فکر کردن به اوست. فکر کردن به اینکه در برخورد با او چگونه رفتار کند. جملاتی را که میخواهد به او بگوید را بار ها تکرار میکند تا مبادا در پیشگاه وی نتواند حرفش را بزند. اکنون میدانم که عشق محدود به علاقه ی پسری به یک دختر که خدا میداند احساسش به او آیا واقعا عشق است یا خیالات دیگری در سر دارد نیست. گرچه اکنون عشق دیگر معنایی را که در گذشته داشت را ندارد ولی هنوز هستند کسانیکه به معنای واقعی عاشق هستند.
زندگی مشق شب ماست. آن را مینویسیم ، بد خط ! اشتباه ! غلط غلوط ! هی خط میزنیم! از نو مینویسیم! باز خط میزنیم. و آنگاه که کودکیم ، با مداد مینویسیم! نوشته های مشکل را پاک میکنیم، هرچه پاکن ما بهتر باشد ، بهتر پاک میشود. برخی از این اشتباهات را میتوانیم جوری پاک کنیم که چیزی از آن باقی نماند. برخی از آن ها به خوبی پاک نمیشوند و یک اثری از خود بر جای میگذارند! نوشته هایی که با مداد قرمز نوشته ایم به سختی پاک میشوند و هر کاری هم که کنیم جایشان روی برگه میماند! اکنون بزرگ شده ایم ، میتوانیم با خودکار بنویسیم. چیزی که باید بدانیم این است که خودکار پاک نمیشود! بعضی هامون با روان نویس یا خودنویس مینویسیم که زیباتره ! و... ، اما باید بدونیم که اگه دستمون بلغزه ، جوهر روان نویس یا خودنویس روی نوشته هامون پخش میشه و همه نوشته هامون رو رنگی میکنه ! پس باید خیلی بیشتر دقت کنیم.
زندگی ما اون برگه است و کار هامون هم چیزهایی که مینویسیم ، در کودکی چون با مداد نوشتیم، میتوانیم کارهای بدمان را پاک کنیم. هرچه بزرگتر میشویم، پاک کردن نوشته هایمان سخت تر میشود.
زندگی دیکته ای است که مینویسیم! غلط مینویسیم! پاک میکنیم... دوباره مینویسیم، پاک میکنیم و غافل از اینکه عزرائیل داد میزند: برگه ها بالا!


